و همیشه با آموزش دادن و آموزش گرفتن باش،
و توجه بر طلب ِ علم را مقدم دار.
اهل ِ علم را به كثرت ِ علم امتحان مكن،
بلكه اعتبار ِ حال ِ ایشان به دوری از شر و فساد كن.
و از خدا چیزی مخواه كه نفع ِ آن منقطع (مقطعی) بـُوَد،
و یقین داشته باش كه ?همه ی? مواهب از حضرت ِ اوست،
و از او نعمت های باقی (نعمتهایی كه مثل ِ انرژی پایستگی دارند!)،
و فوایدی كه از تو مفارقت(جدایی) نتواند كرد، التماس كن.
همیشه بیدار باش
كه شرور را اسباب بسیار است،
و آنچه نشاید كرد (شایسته نیست) به آرزو مخواه،
و بدان كه انتقام ِ خدا از بنده،
به سُخـط (خشم ِ بی رحمانه) و عـِتاب (بی حرمتی و سرزنش) نبـُوَد،
بلكه به تقویم (متحول كردن) و تأدیب (ادب كردن از فرط ِ عشق) باشد.
بر تمنای ِ حیات ِ شایسته اقتصار مكن (اكتفا مكن)
تا موتی شایسته با آن مضاف نبـُوَد،
(حیات و مرگ را با هم در نظر بگیر و تا مطمئن نشدی مرگی شایسته خواهی داشت به زندگی ِ آن مرگ اكتفا نكن)
و حیات و موت را شایسته مشمر،
مگر كه وسیله ی اكتساب ِ خیر بوده باشد.
و بر آسایش و خواب اقدام مكن،
مگر بعد از آنكه محاسبه ی نفس در سه چیز را
به تقدیم رسانیده باشی،
اول آنكه تأمل كنی تا در آن روز هیچ خطا از تو واقع شده است یا نه،
دوم آنكه تأمل كنی تا هیچ خیر اكتساب كرده ای یا نه،
سوم آنكه هیچ عمل به تقصیر فوت كرده ای (كوتاهی كرده ای در عمل به ندای درونت) یا نه.
و یاد كن كه چه بوده ای در اصل،
و چه خواهی شد بعد از مرگ،
و ?هیچكس? را ایذا (رنجور) مكن،
كه كارهای عالم در معرض ِ تغیر و زوال است.
و ?بدبخت? آن كس بُوَد كه از تذكر ِ عاقبت غافل بُوَد و از زَلـَت (لغزش) باز نـَه ایستد. (این تعریف ِ بسیار علمی و دقیقی از معنای بدبخت است و فوق العاده اهمیت دارد. پس بدبخت كسیست كه با وجودیكه به او تذكرات ِ مهمی داده می شود، دست از تكرار ِ چیزی كه می داند خطاست بر نمی دارد. جالب این است كه كسی كه می لغزد می داند كه دارد می لغزد.)
سرمایه ی خود را از چیزهایی كه از ذات ِ تو خارج بُوَد مساز.
و در فعل ِ خیر با مستحقان، انتظار ِ سؤال مدار(منتظر نه ایست تا رنجوری از تو گدایی كند تا بعدش تو به او كمك كنی)،
بلكه پیش از التماس افتتاح مكن. (قبل از اینكه التماس كند، شروع به كمك كن)
حكیم مشمار كسی را كه به لذتی از لذت های عالم شادمان بُوَد و یا از مصیبتی از مصائب ِ عالم جَزَع (ناله) كند و اندوهگین شود،
همیشه یاد ِ مرگ كن و به مردگان اعتبار گیر.
(كسی كه به جایزه ای و مدالی تكیه می كند و گرفتنش مغرور و شاد شده است و یا كسی كه مدالی را نگرفته و آه می كشد و بر پشت ِ دست می زند را دانا ندانید. به مرگ نگاه كنید كه به هیچ مدالی اهمیت نمی دهد.)
خساست ِ مردم را از بسیاری ِ سخن ِ بی فایده ی او،
و از اخباری كه كند به چیزی كه از آن مسؤول نبُوَد (می گوید این مشكل ِ شماست و مشكل ِ شما به او ربطی نیست)، بشناس. (این نشانه های دقیقی از یك خسیس است.)
و بدان كه كسی كه در شر ِ غیر از خود اندیشه كند،
(كسی كه به فكر ِ ضرر رساندن به دیگریست، مثل ِ دانشجویی كه جواب ِ مسأله ای را می داند اما به دانشجوی دیگری كه همان را ازو سؤال می كند نمی گوید یا كاسبی كه می خواهد كسی را ورشكست كند)
نفس ِ او قبول ِ شر كرده باشد و مذهب ِ او بر شر مشتمل شده. (یعنی چنین كسی خیال می كند كه زرنگ است ولی او در واقع ریسك ِ بزرگی كرده و شر را باور كرده است و آنرا در اعماق ِ وجودش راه داده. چنین كسی راهی كه در زندگی طی می كند پر از شر خواهد بود زیرا راه ِ زندگی ِ ما پژواك ِ نیات ِ قلبی ِ ماست.)
بارها اندیشه كن،
سپس در قول آر(حرف بزن)،
سپس در فعل آر (عمل كن) كه احوال گردان است(این سه مرحله ی تصمیم گیری است و اهمیت ِ زیادی دارد.)،
و دوستدار ِ همه كس باش،
و زودخشم مباش كه غضب به عادت ِ تو گردد.
هر كه امروز به تو محتاج بُوَد،
اَزالت ِ (برطرف كردن ِ) حاجت ِ او را به فردا میفكن،
كه تو چه دانی فردا چه حادث شود.
كسی كه به چیزی گرفتار شود را معاونت (یاری) كن،
مگر آن كس را كه به عمل ِ بد ِ خود گرفتار باشد.
تا سخن ِ متخاصمان مفهوم ِ تو نگردد،
به حكم ِ ایشان مبادرت منما.
حكیم (دانا، آگاه) به قول ِ تنها مباش، بلكه به قول و عمل باش،
كه حكمت ِ قولی در این جهان بماند،
و حكمت ِ عملی بدان جهان رسد و آنجا بماند.
اگر در نیكوكاری رنجی بری، رنج بنماید (پاك شود) و فعل ِ نیك بماند،
و اگر از بدی لذتی یابی، لذت بنماید و فعل ِ بد بماند،
از آن روز یاد كن كه تو را آواز دهند و تو از آلت ِ استماع (شنیدن) و نطق (گفتن) محروم باشی،
نه شنوی و نه گویی، و نه یاد توانی كرد.
و یقین دان كه متوجه به مكانی خواهی شد كه:
آنجا نه دوست را شناسی و نه دشمن را.
پس اینجا كسی را به نقصان منسوب مگردان.
و حقیقت شناس كه جایی خواهی رسید (مقامی در جهان هست كه می توانی به آن برسی) كه خداوندگار و بنده آنجا متساوی باشند
پس اینجا تكبر مكن.
همیشه زاد (توشه) ساخته دار(یعنی جوری زندگی كن كه تعداد ِ زیادی كار ِ عقب افتاده برای فردا نداشته باشی. همیشه كارهایت را طبق ِ برنامه ی منظم و به موقع انجام بده و نگذار تل انبار شوند)،
كه چه دانی كه رحیل (بانگ ِ هجرت به دنیای بعدی) كی خواهد بود،
و بدان كه از عطایای خدای بزرگ هیچ چیز بهتر از حكمت(دانایی) نبُوَد،
و ?حكیم? (آدم ِ دانا) كسی بُوَد كه فكر و قول و عمل ِ او (همان یه مرحله ی تصمیم گیری و اقدام ِ آن) متساوی و متشابه باشد. (این تعریف دقیقی از حكیم است.)
مكافات كن (تلافی كن) به نیكی و در گذر از بدی،
یاد گیر،
و حفظ كن،
و فهم كن، هر وقتی، كار ِ خویش را،
و اندیشه كن به حال ِ خود،
و از هیچ كاری از كارهای بزرگ ِ این عالم، مترس،
و در هیچ وقت سستی و تأنی (این پا آن پا كردن) نكن،
و از خیرات تجاوز جایز مشمار،
و هیچ خطایی را در اكتساب ِ درستی، سرمایه مساز،(با كارهای بد به سمت ِ انجام ِ كارهای خوب مرو)
و از امر ِ افضل به جهت ِ سروری ِ زایل(موقت)، اعراض مكن،(بخاطر ِ اینكه مدتی قدرت در دستت است سعی نكن كارهای خوب را كنر بگذاری)
كه از سروری دائم اعراض كرده باشی.
حكمت (دانایی) دوست دار و سخن ِ حكما بشنو، (پیامبر فرمود: ?از دانایان بپرس، با حكمای دانا رفت و آمد داشته باش و همنشین ِ بزرگان باش. سائل العلما، خالط الحكما و جالس الكبرا?)
و هوای دنیا (پست تر از خودت) از خود دور كن
و از آداب ِ ستوده امتناع مكن،
در به هیچ كار، پیش از وقت ِ آن كار مپیوند،
و چون به كاری مشغول باشی، از روی فهم و بصیرت به آن مشغول باش.
به توانگری، متكبر و معجب مشو،
و از مصائب، شكستگی و خواری به خود راه مده،
با دوست معامله چنان كن كه به حاكم محتاج نشوی،
و با دشمن معامله چنان كن كه در حكومت ظفر تو را بود.
با هیچ كس سفاهت (بی خردی و شوخی ِ پست) مكن
و تواضع با همه كس به كار دار
و هیچ متواضع را حقیر مشمار.
در آنچه خود را معذور داری، برادر ِ خود را ملامت مكن.
به بطالت شادمان مباش،
و بر بخت اعتماد مكن،
و از فعل ِ نیك پشیمان مشو،
با هیچ كس مزاح (بذله گویی و مسخره گی) مكن
همیشه بر ملامت ِ سیرت ِ عدل (سرزنش ِ راهی كه درست است) و استقامت و التزام ِ خیرات (پایداری و مجبور كردن ِ خود در كمك كردن) مواظبت كن،
تا نیكبخت گردی. (این كارها باغث می شود كه كسی بدبخت - بر اساس ِ تعریف ِ اول ِ صفحه - نشود و علاوه بر آن خوشبخت شود. )
منبع : كیمیا جلد 5 ص 387 لينك | نوشته شده در 2009/8/30ساعت 6:44 توسط Diba |
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماه تاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ، جوابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند
تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
*****
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر….
قيصرامين پور
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
" اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم "
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟؟؟!!
لينك | نوشته شده در 2009/6/27ساعت 1:18 توسط Diba |
خوبان خدا و خدا همانند پدری هستند كه بچه نافرمانشان را از خانه بیرون كرده اند و به همه دوستان و اشنایان هم سپرده اند كه اگر به در خانه انها رفت به منزل راهش ندهند . منتها خود پدر پشت در خانه به انتظار بازگشت فرزندش ایستاده و آغوشش را گشوده تا وقتی فرزند بازگشت در اغوشش بگیرد . گاهی اوقات خدا و خوبان خدا با بعضی از دوستانشان این گونه رفتار میكنند و همه در ها را به بروی انها میبندند تا به انها بفهمانند كه جز پیش ایشان جایی نیست .
خدا فرمود : هر چی دید هیچی نگو من هم هر چی دیدم هیچی نمیگم یعنی تو در مصائب صبور و شكیبا باش و چیزی نگو ، من هم در كوتاهی ها و خطاهایت چیزی نمیگویم
لينك | نوشته شده در 2009/6/24ساعت 3:42 توسط Diba |َبيا وقتي براي عشق هورا ميكشد احساس
به روي اجتماع بغض حسرت گاز اشك آور بيندازيم
بيا با خود بينديشيم
اگر يك روز تمام جاده هاي عشق را بستند
اگر يك سال چندين فصل برف بي كسي باريد
اگر يك روز نرگس در كنار چشمه غيبش زد
اگر يك شب شقايق مرد
تكليف دل ما چيست
ومن احساس سرخي ميكنم چنديست
ومن از چند شبنم تر خوابم
نزول عشق را ديدم
چرا بعضي براي عشق دلهاشان نميلرزد
چرا بعضي نميدانند كه اين دنيا به تار موي يك عاشق نمي ارزد
چرا بعضي تمام فكرشان ذكر است
ودر آن ذكر هم ياد خدا خاليست
و گويي ميوه اخلاصشان كال است
چرا شغل شريف ورايج اين فصل رجاليست
چرا در اقتصاد راكد بازار اين مكاره بازاران
صداقت نيز دلاليست
كاش ميشد لحظه اي پرواز كرد
حرفهاي تازه را آغاز كرد
كاش ميشد خالي از تشويش بود
برگ سبزي تحفه درويش بود
كاش تا دل ميگرفت و ميشكست
عشق مي آمد كنارش مينشست
كاش با هر دل دلي پيوند داشت
هر نگاهي يك سبد لبخند داشت
كاشكي لبخندها پايان نداشت
سفره ها تشويش آب و نان نداشت
كاش ميشد ناز را دزديد و برد
بوسه را با غنچه هايش چيدو برد
كاش ديواري ميان ما نبود
بلكه ميشد آن طرف تر را سرود
كاش من هم يك قناري ميشدم
در تب آواز جاري ميشدم
بال در بال كبوتر ميزدم
آن طرف تر ها كمي سر ميزدم
با پرستو ها غزل خوان ميشدم
پشت هر آواز پنهان ميشدم
كاش همرنگ تبسم ميشدم
در ميان خنده ها گم ميشدم
آي مردم من غريبستاني ام
امتداد لحظه اي باراني ام
شهر من آنسوتر از پرواز هاست
در حريم آبي افسانه هاست
شهر من بوي تغزل ميدهد
هر كه مي آْيد به او گل ميدهد
دشت هاي سبز وسعت هاي ناب
نسترن نسرين شقايق آفتاب
باز اين اطراف حالم را گرفت
لحظه پرواز بالم را گرفت
ميروم آنسو تو راپيدا كنم
در دل آيينه جايي وا كنم
لينك | نوشته شده در 2009/5/17ساعت 19:57 توسط Diba |
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر
دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.
لينك | نوشته شده در 2009/5/11ساعت 17:36 توسط Diba |
از انديشههاي ِ ناشناخته و
اشعاري که بدانها نينديشيدهام.
عقدهي ِ اشک ِ من درد ِ پُري، درد ِ سرشاريست. و باقيي ِ ناگفتهها
سکوت نيست، نالهئيست
.(احمد شاملو)
لينك | نوشته شده در 2009/5/11ساعت 17:35 توسط Diba |که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد میگذره!
·
چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید میریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره
که وقتی میخوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر میکنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که میخوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی میکشه لذت میبریم و از هیجان تو پوست خودمون نمیگنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانیتر از حدش میشه شکایت میکنیم و آزرده خاطر میشیم!
چقدر خنده داره
که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره
که سعی میکنیم ردیف جلو صندلیهای یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمیکنیم اما بقیه برنامهها رو سعی میکنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور میکنیم اما سخنان قران رو به سختی باور میکنیم!
·
چقدر خنده داره
که همه مردم میخوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!
چقدر خنده داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال میکنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا میگیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو میشنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر میکنیم!
خنده داره
اینطور نیست؟
دارید میخندید؟
دارید فکر میکنید؟
این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.
لينك | نوشته شده در 2009/5/11ساعت 17:31 توسط Diba |
وقتي كه در نيزار زندگي ميكرد، يك روز او را ديد كه از كنار آنجا ميگذشت. همان يك نگاه كافي بود تا عاشق او شود... وقتي كه رفت، ماتم گرفت كه چگونه او را پيدا كند. آنقدر دعا و گريه كرد تا سرانجام يك روز او را ديد… جرأت نكرد جلو برود. ايستاد تا او حرفي بزند. و او شروع كرد به خواندن قرآن. يكي دو آيه بيشتر نخوانده بود كه ديگر طاقت نياورد. به سوي او رفت و لبهايش را بوسيد. «خيزران» را ميگويم؛ همان ني معروف؛ او عاشق «حسين» بود.
لينك | نوشته شده در 2009/5/1ساعت 2:33 توسط Diba |ما خدا را گم مي کنيم
مردي با خود زمزمه مي کرد:خدايا بامن حرف بزن
يک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنيد
مرد فرياد برآورد خدايا با من حرف بزن
آذرخش در آسمان غريد اما مرد اعتنايي کرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت پس تو کجايي؟
بگذار تورا ببينم
ستاره اي درخشيد اما مرد نديد
مرد فرياد کشيد : خدايا يک معجزه به من نشان بده کودکي متولد شد وباز مرد توجهي نکرد
مرد در نهايت ياس فرياد زد:خدايا خودت را به من نشان بده و بگذار تورا ببينم
از تو خواهش مي کنم
پروانه اي بر روي دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد
ما خدا را گم مي کنيم
در حالي که او در کنار نفسهاي ما جريان دارد
خدا همراه هميشگي سختي ها وخستگي هاي ماست زماني که درمانده به طرفش مي رويم
خيال مي کنيم تنها زماني که به خواسته هاي خود برسيم او ما را ديده وحس کرده
اما گاهي بي پاسخ گذاشتن برخي از خواسته هاي ما نشانگر لطف بي اندازه ي او به ماست
خورشيد را باور دارم حتي اگر نتابد
به عشق ايمان دارم حتي اگر ان را حس نکنم
به خدا ايمان دارم حتي اگر سکوت کرده باشد
تا خدا هست
جايي براي نا اميدي نيست
لينك | نوشته شده در 2009/4/29ساعت 6:11 توسط Diba |

